جمعه دوم دی ۱۳۹۰ | 18:10 | امیر قاضی پور -
گوسفندها همچو غالب یخ نمی دانند کجا هستند
تو همان ابر هستی که چرکی
احساس می کنم هاشور زدن های بنفش را
زنی بر سقف شناور مرا مثله می کند
:تو چه قدر ماهی!وقتی عطسه می زنی و دم می زنی
خوش رویی خش خش کاغذها و روبان های ماه
از حفره ها زنده ها مثل سنگ خوابیده اند
زبان های مردگان. "سرزنده"
به وسعت آسمان ، پلاستیک کهنه
" شبکه بندهای ناف "
تازه دهانم خونی شده بود
میان بالشت ها ، خفاش ها و جغدها
" هوا از زن هایی که آدم "
کم نظیر و سخاوتمند چگونه می توانم خودم را حباب کنم
" نمی توانم تو را لمس کنم "
امیرقاضی پور
شاعری هستم بدونِ کتاب شعرِ کاغذی